در راه تو....چرت نگویم بس دلم پر باشدو پهلو به پهلو......!
گویم ان روز که خردکی بودم چه اشتیاقانه به بار نشستم و خواندم از بهارانه شدن و گفتم اه هجده سالگی!چه شوممممم!!!!!
اما اکنون
هجده ساله ام؟!!!
خردکم!!!
دلم گرفته ازین بی قرار رسم ها و این بی دلان عالم که چنان رفتار مینمایند که انگار.....
تو کی هستی؟!!
که دل منو شکستی؟؟؟!
چرا عاشق شدم من؟؟؟؟
عاشق ادمی ترسو
ادمی درویش
ادمی
مثل تو
************
تو عادت کردی به تنهایی بهارم
دیوار خلوتت را شکست و امد تو گفت :منم!
اما امروز بعد از اب دادن به گلهای شمعدانیم گفت:میروم
اااااااه
لعنت به دوری
دووووری
لعنت به من که مجنون وار ناز میکشم
به تو وابسته میشوم و درد میکشم و عشق را........سزارین میکنم!
لعنت به اینده ای که دوماه دیگرست
لعنت به آینده های وابسته به ان دوماه
لعنت به زمان!
به روزی ۸ساعت درس!
به عشق نویسندگی که در تمام زندگیم تنها عشقم بود و بس!!!!
لعنت به تو که تا دوماه دیگر میروی ومن میمانمو دیوار تنهایی
لعنت به ۱۸ سالگی پرشوروحال!(هار!)
آه من چه مستم و نرگس وار امروز!
مانند چشمانم!
تولدم مبارک!
