ما الان تو این دنیا مجازی هیچ هستیم دوستان
! دست کم من که هیچ ام هممون وبلاگامونو باختم حالا شما فکر کنین من که روزی یه آپ داشتم یهو وبلاگمو تخته کردم و ننوشتم الان بیام چی بنویسم ؟ از کی بنویسم؟ از کجا؟! ![]()
اود رو با سیب سرخ شناختم شقایق رو با شکلات فرانسوی! بهار رو هیچ وقت نتونستم با اسمه وبلاگش بشناسم
چون وقتی با هاش آشنا شدم اسم وبلاگش { ......... } این بود و بعدا هر روز یه اسم داشت، بهار رو با بهار شناختم ....آیدا تنها عضویه که اصالتش رو حفظ کرده و هنوز سوسکه
،حاجی
! مرحوم حاجی اولا همسر جونا بود و مهتاب پرست بعدا ها عاشق شد و از دست رفت ....تورج رو با " می ، ناتینگ "
شناختم بعدها کمی از هیچ بودنش کم شد و شد "می، ا گین".
خداییش هم مثکه گذشته از ما(جمله رو داشتی جون من ؟
)، نوشتن هر روز و چک کردن ثانیه به ثانیه وبلاگ و اینترنت. من که تا هفته پیش فرصت نمی کردم حتی کامی جون! رو روشن کنم حالا شما رو نمی دونم
داشتم فکر می کردم چند سال پیش مثه این معتادا
که ذخیره روز آخرت یه جا تو پستو قایم می کنن هر بار می رفتم بیرون یه اکانت می خریدم که اگه خدای نکرده اکانتم تموم شد مواد داشته باشم ! اما حالا حتی برای پست این مطلب از اینترنت هوشمند بهره می جوییم ( چرا تو ایران یهو همه چی هوشمند شد ؟ اینترنت هوشمند کارت سوخت هوشمند کارت بانک هوشمند ....)
نتیجه گیری اخلاقی پاک شد !![]()
۱... ۲ .. ۳..! ای مُیُم که می نویسُم! ها! روشِنه!
راستش دیدم همه یه جوری ازشون نام برده شد غیره خود لوبیا! فقط بذا ببینم؟ این لوبیا از کجا اومده؟ چه سنخیتی با راهول ما داره؟
راهول رو همه مون با همون اشک کوچیکه ش شناختیم. با اون داستانی که فک کنم نیمه کاره موند و هیچ وقت به آخر نرسید... من راهول (راحول!) رو از نزدیک دیدم و شناختم٬.. یک بعد از ظهر رو تو ایوون یه اتاق صمیمی به غروب رسوندیم٬.. اما چشم انداز غروب رو با هم نداشتیم و هیچ کس هم بهش فک نمی کرد.. شاید چون راهول نظرمون رو به کوچ دست جمعی کلاغای سیاه قشنگ از آسمون بالای سرمون جلب کرد. کلاغایی که از اون موقع آوازشون برام قشنگه و رنگ بالهاشون من و یاد چشم سیاه می ندازه!
همین!..
راستی دلم برا حاجی تنگ شده! کجایی پسرررررررررررررررررررررر؟؟!!!!