تبليغاتX
خرابات

خرابات

آره!

آرههههههه!

 

بارها رفتم و بارها هم برگشتم...منت به سر بقیه گذاشتم و منت کشیدم که برگردم....

آره !

هه!

ولی ادم نمیشم!

نمیشم....

میخوام باهاتون حرف بزنم....

"کاش با فکر بری و برگردی لعنتی!تنها آبرویی که میریزه مال توهه ، خیر سرت رشته ات ریاضیه یاد بگیر فکر کردنو "

بهت گفتم که میخوام ادبیات بخونم؟؟؟؟؟؟

آره!

پشیمون شدم .....من ادم پشت میز نشین نیستم ...

میدونی رو زمین وهوام؟؟؟

نمیدونم چه کنم؟

میدونستی قیافم عوض شده؟؟؟

هیچ کاریم نکردما.....به جون خودم ...!!! یه جوری شدم من...از اون بوقلمونی در اومدم دارم مرغ میشم!

حالا فکر نکنی چی شدما...!!!

فهمیدی اودی ازدواج کرده؟!من از محبت فهمیدم....محبت و میشناسی؟؟؟

 

بعضی وقتا خودمو میزنم به کوچه علی چپ!اوووه اوووووه!

انگار نه انگار شنیدمو دیدم....

راستی یه چند وقته سرم درد میگیره...نمیدونم چرا ؟؟؟چرا؟؟؟؟؟

به شدت به صدا حساس میشه و ...و.....

 ...

احساس عجیب!!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 14:34  توسط بچه های خرابات  |