آخرين جاييه كه برام مونده...آخرين جايي كه مي شه نوشت و اميدوار بود كه لاقل يه نگاه آشنا به نوشته ها بيفته...از آخرين باري كه درست حسابي نوشتم خيلي خيليييي مي گذره...و من هميشه سرگردون اين بودم كه چيه كه منو اين جوري گيج و مبهوت روزهايي كرده كه به خشونت يه سيلي ناگهاني وارد زندگي مي شن و قبل از اينكه سرتو برگردوني و ببيني كه چي بود...تموم مي شن...اينكه ننوشتن چه اثر فجيعي تو روحيه و رفتار و نگرش من گذاشته...و اينكه فقدان دوستي هاي وبلاگي و كسايي كه نوشته هاي نانوشته رو بخونن و ...بفهمن...اين بحث من نيست...نه! حرف من اينه كه تو سخت ترين و فرسايشي ترين لحظات زندگي م هميشه اولين پناهگاهم وبلاگم بود...و چه آروم مي شدم با بيرون ريختن هر چي كه تو ذهن درگير و قلب پاره پاره م مي گذشت...و اين مدت طولاني كه ننوشتم...هيچ از خودم نپرسيدم با اين همه تلخي و زهركامي هايي كه هر لقمه از اين زندگي تو دهنم جا مي گذاشت چي كار كنم...چه تنها از پس همه ي اون گردبادهاي وحشي و تازيانه هاي بادهاي موسمي بي رحم براومدم...چه بي كس بارها شكستم و...باز خودم صبورانه تكه تكه هاي وجودم رو سرهم كردم و باز...ايستادم! بدون اينكه يه نفر حتي بفمه كه درون اين جسم رنگپريده و داغون و شكسته چه طوفاني به پاست...
...
مامان گفت نه...گفت بزار لاقل روي جراحتت زخم ببنده...هنوز قلبت خيس خونه...لاقل بزار يه كم آروم بگيري...نمي گم صبر كن تا زخمات خوب شه...كه حتي اگه بعد از سال ها اين زخماي عميق التيام پيدا كنه باز هم جاش مي مونه و باز هر بار كه تو آينه خودتو ببيني خاطره ش لهت مي كنه...اما شقايق...بزار يه كم بگذره...هنوز خيلي زوده...
بزار شروع كنم مامان...بزار با اين فراموش كنم...
بازم چشماتو بستي دخترك ديونه ام...با سر مي ري ته چاه...لجوج تر از اوني كه بتونم جلوتو بگيرم...تا وقتي تمام وجودت از زخم پنجه هاي بقيه پر نشه عاقل نمي شي...
و حتي اون موقع هم عاقل نخواهم بود مامان...
...
و قبل ازينكه حتي فرصت كنم از خودم بپپرسم چرا...
افتادم...افتادم و دستهاشو با تمام وجود گرفتم تا سقوط نكنم ته دره...
دستهاش گرم بود...نگاهش سرد
حرف هاش دلپذير...افكارش مرگ آور
ولي من چشم درون رو بستم و با چشم سر ديدمش و هر بار خواستم چشم باز كنم دستها روي چشمهامو مي پوشوند...
نبين...
اون طور كه دوست داري تصور كن و اون طور كه تصور كردي دوست بدار...
و دوست داشتم...بي اينكه حتي يه لحظه فكر كنم قلب داغون و وصله وصله مو چه ارزون زير پا مي ندازم...چه ارزون؟؟؟؟ در واقع اصلا قيمتي براي احساس من پرداخته نشد!
راه يك طرفه و بي بازگشت...
...
اما رهاش كردم...
دست هاشو رها كردم و چشمامو بستم و...
منتظر شدم كه هر لحظه در آغوش دره مرگ رو ببينم...
وقتي باز كردم...
هيچي نبود...خلا مطلق...تاريك تاريك....سياه سياه...
نه كوه...نه صخره....نه دره....نه آسمون نه زمين...نه اون...
فقط من بودم و احساس مرگباري كه وجومو پر مي كرد و از چشمام بيرون مي زد...
من خيلي بيشتر از اين هام...خيلي بيشتر...
چشمام به تاريكي عادت مي كنن و كم كم دست هامو مي بينم...خيس خون سرخ و داغ...
اما دست هام سالمن...هيچ خراشي نيست...
احساس گرماي عجيبي همه ي تنمو گرفته...
حالا كه بهتر مي بينم...بهتر...بهتر...اين...
قلبمه كه داره خون مي باره...
لعنتي چرا منو اين حد تحقير كردي؟؟؟؟ من خيلي بيشتر از اينهام...خيلي بيشتر...
چرا بايد وسيله باشم؟ چرا بايد مايملك محسوب شم؟
چرا بايد استفاده بشم؟؟؟؟
...
بلند مي شم...
صاف مي ايستم...
اين بار ديگه قرار نيست دنبال تكه تكه هاي وجود خورد شده م بگردم...چون سالم سالمم!!!!
لبخند مي زنم...قلبم از دروغي بودن لبخندم تير مي كشه...
بيشتر لبخند مي زنم!
من تحقير شدم...احساس پاكم به گند كشيده شد...وجودم به لجن...
اما مي ايستم!
اين همه خورد شدن و دوباره سرپا شدن بايد يه جا اثرشو بزاره!بالاخره بايد يه فرقي با بار اول شكستن داشته باشه!
شكستني دركار نيست!
كوچك تر اين حرفها بود...
و لعنت به من كه هنوز با به ياد آوردن چهره ش قلبم مي لرزه...
اما تمومه...
تمومه...
فاتحه ي خودمو خوندم...
