تبليغاتX
خرابات

خرابات

 بچشمان سیاه و روی شاداب و صفای دل

گل باغ شب و دریا و مهتابست پنداری

درین تاریک شب ، با این خمار و خسته جانیها

خوش آید نقش او در چشم من ، خواب است پنداری ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 22:14  توسط بچه های خرابات  | 

کاش یکی می دید چه جوری خشکم زده جلوی مانیتور...........

این روزا هیچ حالم خوش نیست!................خرابم!خیلی تلاش می کنم شاد باشم ولی خداییش نمی شه!..................................زندگی ها سخت شده!به یه دوره رسیدم که آدم های هم سن و سالت که کنارتن یا زنده نیستن!یا اگه زنده هستن دردی رو دوا نمی کنن!یه آدم خوب عادی......دلگیره!این که یکی از اون هایی که از بچگی همرات بوده انقدر تغییر کرده باشه!

آدم ها عوض می شوند و همدیگر خبر نمی دهند!

این روزها همه دلتنگن!نمی دونم این مدت چرا برای هممون بد بود!یک هفته ی دیگه عیده ولی من هنوز باور ندارم!اصلا نه بوشو می شنوم !نه تو یادم می مونه!

دلگیره که بخوای راه خودتو بری هی بیان اذیتت کنن

وقتی هر چی گفتی گفتی گفتی !شد آیه یاسین تو گوش ... دلت می خواد از بی اهمیتی خودت بزنی به کوه و دریا!یا یه جا خودت رو حبس کنی!

کاش بنویسین بچه ها!هر چی که هست!خاموش نمونین!شاید صداهامون به درد یه نفر خورد!شاید حرف های ادم هایی باشه که نمی تونن با کلمه ها بازی کنن!اونی ه رو حس خودش حس نداره!

اودی............................................

نمی دونم چی بهت بگم!این جا جایی نبود که بخوای استعفا بدی!دلت اومد؟!.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 9:32  توسط بچه های خرابات  | 

در کمال تاثر و تاسف از عضویت در خرابات استعفا می دهم ...

هیچ توضیحی وجود نداره ...

لحظه های قشنگ و پر از خنده ای رو در کنار شما تجربه کردم ...

سعی کنین یه خاطره خوب از من تو ذهنتون داشته باشین ...

خب ؟ ...

دوستون دارم یه عالمه ...

بدرود ...

 

اود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 19:9  توسط بچه های خرابات  | 

یه لحظه

فقط یه لحظه

...

وبعد از اون

تمام

 

مرگ / جوون/زیبا/مرگ

حوون رو دوست دارم

چون زیباست

و مرگ رو هم

و کسی که جوون مرگ میشه

 

من چند وقته دیگه میمیرم.......پس خدا به من دروغ نگو......

پي نوشت: چه قدر از مرگ بد ياد ميكنيم........اگر عظمت مرگ رو بفهميم هيچ وقت ترسي برما غالب نميشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 20:56  توسط بچه های خرابات  |