شبش اصلا خوب نخوابیده بودم...صبح هم از سحر به بعد مدام تو خواب و بیداری بودم و خوابای چرت می دیدم...خودمو به زحمت ۴ ساعت تو سالن آناتومی زنده نگه داشتم...ظهر با سرویس رفتیم اون یکی دانشکده (تو بیابون)...بعد از کلاس هم جوگیر شدم و رفتم واسه تدارکات افطاری کمک نهاد مقام معظم! تا خود افطار حمالی کردیم...بعد از افطار واسه پدر یکی از دخترای ۸۰ی مراسم گرفته بودن و یه سبد گل بزرررررگ هم براش آورده بودن (حالا این سبده قهرمان اصلیه قصه س!)...من که افطار نکرده پاشدم که برم کلاس زبان...حالا ساعت ۶:۱۵ ٬ هوا تارییییییییک٬ اونجا هم جاده و بر بیابون...تاکسی که ۱۰۰ سال گیر نمی اومد...شخصی هم سوار می شدم دیگه پیاده شدنی در کار نبود! ما با کلی ترس و لرز رفتیم لب جاده...حالا مگه تاکسی میاد!!!!
دوستام:
- بابا یکی از پسرا رو پیدا کنین باهامون بیاد!
- آره! باشه ! اونام اومدن!
- نه خوب خطرناکه اینجا...
- شقایق؟!
من:
-هوم؟
دوستام:
- این یارو همونی نیست که دیشب...؟
- شقایق چه خوووب شد! الآن برامون تاکسی میگیرن با هم می ریم!
من:
- کی؟ اینا؟ عمرا!
دوستام:
- بابا همین دیشب باهاشون شام خوردی...بهشون شام دادی! این کمترین کاریه...
- شقایق؟
- اینا که رفتن!
- خاک توووووو سرشون!!!!
- ترسید مجبور شه پول تاکسی رو حساب کنه؟
- نه بابا ترسید بعد آویزونش شیم...
من:
- مگه ما موندیم که این سیب زمینی های سوسول دماغو برامون تاکسی بگیرن؟ بگو نگهبان یه تاکسی تلفنی زنگ بزنه دیگه...چلاغ که نیستیم که محتاج اینا باشیم...
<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>
فرداش دوباره ساعت ۱ تا ۵ تو بیابون کلاس داشتیم...دانشکده هم خلووووووووت! سوسک هم پر نمی زد...سبد گله رو گذاشته بودن کنار پله ها...ما رفتیم پشت سبد گله که رو پله ها بشینیم...و در این لحظه...در میان گل های انبوه سبد گل...چشممون به جمال یه پاکت سیگار روشن شد!!!! بابا جاسازی!!!!!!
کار خاصی که نکردیم! فقط توتونای سیگارا (حالا هر چی اسمش هست من بلد نیستم!) رو خالی کردیم و دوباره همه رو چیندیم تو پاکت و گذاشتیم تو محل!!!! بد هم خیلییییییی طبیعی رفتیم سر کلاس!
تا دو روز یکی از پسرای کلاس انقدر بهمون چشم غره رفت که من با خودم فکر کردم نکنه سیگاری بودن اونایی که خالی کردیم!!
<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>
امروز هم یکی از بهترین روزای دانشکده بود...مردیم بسکه خندیدیم...فقط دو تا اتفاق بد افتاد:
۱- امتحان آناتومی
۲- بعد از امتحان بیشتر دخترا رفتن خونه و برای زبان نیومدن بیابون...منم فقط به یه امید کوله بار خستگیمو (شیر فرهاد) به دوش کشیدم و اومدم دانشکده بیابون اما...افسوس! نیومده بود...
<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>۰<>
آقا خیلی آپ مزخرفی بود! یکی نیس بگه تو که بلاگای خودت کپک زدن اینجا رو واسه چی قبول می کنی؟
هیچی دیگه خدافظ!
