تبليغاتX
خرابات

خرابات

خب واقعا نمی دونم چی بگم یا اصلا چی می خوام بنویسم...فقط می دونم که وقتی دوستم گفت وبلاگ حاجی رو دیدی...دلم هررررری ریخت پایین...گفته بودم روی این موضوع خاص حساسیت دارم...

نمی خوام هیچ حرفی بزنم که بدتر ناراحتت کنه...اما می دونم که باید اون چیزی که تو قلبمه رو بگم.. اونم اینه که از این بابت خیلی خیلی زیاد متاسف شدم...من می فهمم چقدر درد داره...لازم نیست بگم...

می گن خدا اونایی که بیشتر دوست داره رو زودتر می بره...اما می دونم که این جمله همون قدر تسکین دهنده ست که تسلیت های تکراری بقیه...

مرگ واسه کسی که می ره آرامشه و واسه اونایی که می مونن عذاب... خصوصا اگه کسی که می ره یه جوون باشه... می دونم... می فهمم...

به هر حال...

امیدوارم خدا بیامرزدش و روحش شاد باشه...

اما...اونی که می خوام بدونی اینه که ما اینجا با اینکه هر کدوممون حداقل هزار کیلومتر با هم فاصله داریم دلامون خیلی به نزدیکه...می خوام بدونی که همه باهات هم دردیم... و ...

خدا رحمتش کنه...

شقایق

 

می دونم که

گاهی

برای بعضی زخمها

هیچ حرفی ، تسلیتی ، همدردی ،

نمی تونه تسکین دهنده باشه

مخصوصآ اگه مربوط به قلب باشه.

مرهم بعضی زخما تو دل خود آدم پیدا میشه

گاهی هم واسه همیشه گم میشه.

سعید

فقط بدون که

ما به یادتیم

و در غمت شریکیم .

اود.

اکنون تو با مرگ رفته ای

و من این جا تک و تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم  

                 و این زندگی من است

آیدا

 

سعید جان وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم من اصلا نمیدونم تو اینجور مواقع باید چی بگم ...فقط متاسفم ...خدا بیامرزدتشون

راحله

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1384ساعت 20:58  توسط بچه های خرابات  | 

 

هفته ی قبل به اصرار جماعت دختر دایی بحث دوستی و رابطه و ضابطه و دوست دختر و این حرفا پیش کشیده شد /

قرار بر این شد که تا حالا هر کی هر گهی خورده و با هر کی و هر تعداد که دوست بوده شفاف سازی کنه /

از شانس عقیلی من قرعه به عنوان اولین افشا کننده به نامم افتاد /

من هم با کمال دل خوشی از این که بعد از من نوبت بقیه ست شروع کردم به شفاف سازی و عین این آدمای گلابی سیر تا پیاز زندگیم رو براشون ریختم بیرون /

 مدت زیادی رو متکلم وحده بودم / آخه کم نبود تعدادشون /

از چهار سال بزرگتر بودن مینا و بند بودن ساناز و چتر بودن نرگس و پوشالی بودن مهتاب و بچگی اون یکی مهتاب و خواستگاری الهام و خیانت عطیه و ... و ... و ... /

تموم که شد منتظر موندم تا نفر بعدی قرعه کشی بشه و این بار من شنونده باشم اما وقتی یکی یکی به بهونه های واهی پا شدن و فلنگ رو بستن اون جا بود که متوجه شدم  یک دستی عظیمی بر من جاری شده ! به حدی که تا هنوز هم جاش سوز داره /

ولی نتایج اخلاقی که این ماجرا برای من داشت زیاد بود :

یک اینکه آدم طماع و حریص باید بیشتر از اینا سرش بیاد /

دو اینکه آدم به هر قرعه کشی نباید اعتماد کنه چرا که امکان داره تو همه کاغذ ها اسم تو رو بنویسن /

سه اینکه آدم با فامیل جماعت اصلاً نباید نشست و برخاست بکنه اون هم از نوع دختر دائیش /

چهار اینکه آدم به دختر جماعت هم نباید اعتماد بکنه /

پنج اینکه آدم نباید به اندازه موهای سرش دوست دختر داشته باشه ! حالا اگرم داشت افتخار که نیست و  لزومی هم نداره همه رو تعریف کنه یا لا اقل میتونه دو تا در میون جا بندازه /

شش اینکه الان احساس میکنم مث تورج من هم یک پخمه بیش نیستم /

 

حاجی

نمیدونم صفحه کامنتام چرا باز نمیشه ...به وبلاگاتون سر میزنم اما نمیتونم فعلا بکامنتم ...

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1384ساعت 14:24  توسط بچه های خرابات  | 

تولدت مبارک!

اودی فکر کن !

(یه چیزی میخواستم بگم بعد فکر کردم که خیلی جالبه که بگم،نوشتمش دیدم که همچینم جالب نیست که بگم...واسه همینم نمیگم.)

...

الان گفتم!

مهم نیست...تنت سلامت...

میخوام برات فقط یه شعر بگم،بعدش بهت میگم تولدت مبارک بوست میکنم بعدم با دیدن تام وجری برنامه ی امروزمو تموم میکنم...

نگاه کن:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                          وجود نازکت ازرده از گزند مباد

سلامت همه افاق در سلامت توست                   ...

مثل اینکه یه مقدار مشکلات فنی به وجود اوومده یه شعر دیگه میگم:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیک ام و اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست

همه جا خانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سرو خشت

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل

تو چه دانی که پس پرده که خوبست و که زشت !

حافظا روز ازل گر بکف اری جامی

که سر از کوی خرابات برندت به بهشت

 

تولدت مبارک عزیز جان...

اودیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی :D

 بهار

***************

اودی جونم میبینم که ۲۰ ساله شدی و باید به حاله تو هم نیز گریست ...ایشاله که تو ۲۰ سالگی هر چی وخوای هر کی وخوای به دست ویاری ( حالا هر کیه هر کی هم نه هــــــــــــــــــا ) من شعر  معر بلد نیستم ایشاله حاجی فدات شه

اودی خوشگلمممممممممممممممممم تملودت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

راحله

 ***************

 حالیا.. مبارک بادا..

!!

اودی جون تولدت رو تبریک می گم.. و از همینجا مراتب احساسات رو به استحضار می رسونم! (فعلا چون متاهلم از بوس معذورم!) دیگه اینا.. ایشالا عسل بانوی من زودی بیاد خونه من به مناسبت تولد تو بوسش کنم که نترکم یه وقت. !! بعدشم چیزه.. این حاجیه بی خاصیت کجاس؟ من باید بیام برا زنش اینجا رو شرشره ببندم!.. ببین نمی خوام چیزی بگم ها ولی حواست باشه که الان داره با کی می گرده.. امیدوارم شب تولدت یادش مونده باشه..

شاد باشی//   تورج

*************** 

روز تولد تو میلاد عشقه پاکه

برای شکر این روز پیشونیم به خاکه

 

اودی عزیز ! اودی خوشگل ! اودی مهربون !

تولدت مبارک /

آرزو میکنم به هر چی که دوست داری برسی ..

 به امید روزی که به دور از این عنودان چشم تنگ به همراه بروبچز هوو بگیم و بخندیم /

دوستت دارم

حاجی

*************** 

سه ساعت چمپاته زدم این جا هر چی فکر می کنم نمی دونم چی بگم!

تولدت مبارک!

حسن تو همیشه در فزون باد      رویت همه ساله لاله گون باد

ایشالله شیرینی عروسیت!شیرینی بچه دار شدن!شیرینی عروسی بچت!شیرینی نوه دار شدن!شیرینی مرگت!

۱۲۰ سال می شه همش رو همدیگه!

اگه یاد بگیریم توی تمام سال از تولد شدن کسی خوشحال باشیم خیلی بهتر از اینه که روز تولدش فقط تند تند بگیم تولدت مبارک!()

همینا!

 آیدا

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 8:58  توسط بچه های خرابات  | 

گفتم :که بر خيالت راه نظر ببندم     گفتا که شب رو است و از راه ديگر آيد !

بنده خدا حافظ

هم چنان من به کپک زدن ادامه مي دهم و فکر کنم تا بشه فردا جلبک ديگه بزنم

اين خونه ما ديگه زيادي نو سازه !

شيرازي که بلدين!حرف هاي مامان رو با شيرازي بخونين!

روز سوم:

مامان من برم خونه خاله اينا حموم؟کهير زدم

بوش! نـــــــــــــــــه!فردا ديگه خريدم

روز چهارم:

ا !مامان چند شد ! کي ميان وصل کنن

گفتن فردا عصر!

روز پنجم :

مامان

خوب ميگي چي کار بکنم فردا مياد ديگه حتما!(کيف مي کنين جمله بندي)

شما خودتون ديگه روز ها رو بشمارين!

سعي مي کنم به خودم بقبولونم آب!اين مايه حياتي !اصلا يخ که چه عرض کنم تگري نيست

پامو  آروم مي برم زير آب!

يااااااااااااااااااه نفسم مي ره تو!هر کاري مي کنم بيرون نمياد آب رو مي بندم نفسم در مياد!
مامان!جون خودت يه فکري کن!آب حموم يخه نمي شه حموم کرد

نمي گي بيوفتي سکته کني؟

 

مي رم خونه مريم اينا با بدبختي حموم!

تو پوست خودم نمي گنجم!سولي رو گرفتم نره از حرصش مرده رو گاز بگيره

خانم بايد لوله کش بياد بقشو نصب کنه

اين جا بود که دلم مي خواست سولي رو ول کنم!!!!!!تا زود تري از خونه بره بيرون ريختشو نبينم !زحمت کشيد خودم هم مي تونستم آويزونش کنم!

همچنان کار هايه ديگر مجالي براي لوله کش نداده که بياد من و به مرادم برسونه!

حس مي کنم شدم شبيه حسن کچل!

کپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپک زدم

ديروز مامان رفت حموم !وقتي اومد بيرون حس مي کردم با يه آدم مريخي طرفم که طاقت اورده!!!!!

قراره فردا بيان ديگه به اميد خدا اگه دوباره نگن شرکت بايد بايد چکش(چک!سيلي نه!نه بابا بانک نه!چک!!وارسي!) کنه راش بندازن !

تولد سه تا اماممون هم مبارک!

آیدا!

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 2:52  توسط بچه های خرابات  | 

هر زخمی برای ترميم نياز به زمان داره...

حتی زخم من...و خصوصا همين زخم

اما هر بار که زخمم می‌خواد خوب شه...دوباره يه اتفاقی می‌افته که سر باز می‌کنه...و دوباره مثل روز اول درد می‌گيره...و مثل روز اول می‌سوزه و می‌سوزونه...

هر روز کلی صحبت کردن کجا و...از سه شنبه تا شنبه زنگ نزدن کجا...داشتم فراموش می‌کردم که دوباره همه چی يادم اومد...دوباره رفتم تو خودم...اَه...دوباره اخلاقم گند شد...

يکشنبه‌ی هفته‌ی بعدش...دقيقا يه هفته و يه روز صداشو نشنيدم...آخ جون داره يادم می‌ره!!! می‌دونستم ديگه زنگ نمی‌زنه...

ظهر داشتم ظرف می‌شستم...موبايل زنگ خورد...اين آهنگه مخصوصه اونه... رومنس!!!...دستام خيسه فايده نداره تا خشکشون کنم قطع کرده...چک می‌کنم تا مطمئن شم خودش بوده...بعد يه هفته چی شده ياد من افتاده؟؟...دوباره زنگ می‌زنه....

چرا گوشيو برنمی‌داری؟

داشتم ظرف می‌شستم...

مگه فمينيستام ظرف می‌شورن؟

آره وقتی مامانشون تو بستر بيماری باشه...

...

وقتی برگشتم تو آشپزخونه اصلا رو ظرفايی که می‌شستم کنترل نداشتم...خدا رحم کرد که هيچی نشکستم...

از يکشنبه حالم گرفته‌س...

کاش قبل رفتنش يه بار ديگه زنگ می‌زد...

می‌دونم زنگ نمی‌زنه...

و می‌دونم اينا رو ديگه نمی‌خونه واسه همين می‌نويسم...

خدا کنه اين بار تا قبل اينکه زخمم خوب نشده زنگ نزنه...

امروز...

رفت!!!!!

 

شقایق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 13:28  توسط بچه های خرابات  | 

هی میام آپ کنم یکی از اون ور میگه خالههههههههههههه ...

هی میام تایپ کنم یکی از این ور میگه خالهههههههههههه ...

هی به مغزم فشار میارم پست با حال بزنم یکی از این ور و اون ور میگه خالههههههههه ...

خاله مرد !!!

عجب خریتی کردیم خاله شدیم ... بشکنه دستم دیگه از این غلطا نکنم   ( خوبه یکی هم بیشتر نیستاااا !!! )

آخی بچه ام !!! نه که نیم ساعت نیست پای تی وی نشسته منتظر آگهی لپ لپ ... حالا منم هی هی گیر میدم که :

 : چیییییی میگییییییییی خالههههههه ؟؟؟

 : لپ لپ می خوام !

 : ...

 : مااااااماااااااانم کو ؟ ( بغض )

 : رفته بیرون

: بغضضضضضضضضضضضضضضض !!!

 : خب فیلم سینمایی تماشا کن خاله دیگهههههه !!!!

 :

 : بیا بابا ... بیا بغل خودم

 :

و اینگونه شد که خاله و خواهر زاده با همکاری صمیمانه این خراب شده را آپدیت نمودند !!!

خوش باشید ...

 

اود

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 21:4  توسط بچه های خرابات  | 

از اونجایی که من علاقه ی زیادی ندارم به اینکه تنهایی از خونه بزنم بیرون،امروز بعد از مدتها صورت مبارکمو خیابون دید  و ذوق مرگ شد.

مقصد ما کتابفروشی بود که فکر نمیکنم لازم باشه بگم واسه خریدن چه کتابی،و اگه دلم میخواست از اون ور میتونستم برم پیش مامانینا(وای تو چه خوشبختی!)در کتابفروشی درازه رو باز میکنم و چون میدونم اون کتابا اخر کتابفروشین مثل بز سرمو میندازم و میکشم خودمو تا اون اخر...خوب مطمئنن انقدر شانس ندارم که کتابرو داشته باشه...میگم ندارین؟میگه تا 5شنبه داشتیم همشو بردن!!!

میام بیرون مثل بز...

با خودم میگم خوب برم اون کتابفروشیه که اخر این خیابونس بعد از اون ور برم سوار اتوبوس بشم که برم پیش مامان.

و هلک و هلک دوباره میرم ته خیابون.

داره تازه خوشم میاد از اینکه تک و تنها تو خیابون قدم بزنی و اگه دلت خواست یه لیوان وبا بخوری وتازه چیزی رو هم بخری که دوست داری.

وقتی کتابو میخرم و دوباره منتظر اتوبوسم که بیاد و نمیاد،منم که حالم داره بد میشه و سرم میگیجه،تصمیم میگرم برگردم خونه...

ودرست تموم این اتفاقات پشت سرهم میفته.

دارم میرم که یکی بهم میگه خانوم واسه اقاتون جوراب میخرین؟؟؟

(حاجی میخواستم برات بخرما!!!یادم اومد مدتهاست از هم جدا افتادیم)

چون یه اب معدنی دستمه که چند دقیقه ی قبل درش از دستم افتاد منم مجبورم زود تمومش کنم که نریزه اوضام بد تربشه،تعادلمو از دست میدم و نزدیک میشم به یه اقاهه که داره با موبایلش حرف میزنه(این زیاد چشم قشنگ نیست ولی معلومه داری با کی حرف میزنه!)اقاهه برمیگرده یه جوری نگاهم میکنه که به قولی،"میبینی که الان گرفتارم،خودمم دوست ندارم،اما..کاش...اما...!!!"

حرفش یه خورده بعد تموم میشه و بعد من میبینمش که که منتظرم ایستاده،واسه ی اینکه دیگه حوصله ی هیچ وز وزی و ندارم میرم و سوار تاکسی میشم(مامانم میگه سوار ماشینایی بشو که توش ادم هستا!!!)

اقاهه یه 30و35 میزنه.

اون:کجا میری؟

بهش میگم .

تو اینه داره نگا میکنه و یعنی فکر میکنه

من:نمیدونین کجاس؟

اون:چرا...حالا میرم...چون خود منم دارم میرم چهارراه تلفن خونه...(حالا که دارم فکر میکنم اخه این دوتا جا چه ربطی بهم دارن؟؟؟؟)

سکوت

میگه:دانشگاه میرین؟

من:  بله!

اون:برام چهرتون اشناست(چشاتو درویش کن مرتیکه!)...دانشگاه تهران نبودین؟رشته ی هنر؟

من:نه

اون:چه رشته ای میخونین؟

من:کامپیوتر!!!!

اون:خووبه...کامپیوتر بازار کارشم زیاده...خیلی خوبه...عزیزم هرجا دیدی اشتباه میرم بگو

حالا توی این کوچه پس کوچه های توهم توهم اینجا،چه خوبه شلوغه ها!

اون:متولد چندین؟عزیزم؟58؟

من:...نه بابا!

اون:چند؟60؟

من:63!!!مرسی پیاده مشم...

باشه عزیزم قابلتو نداره...قربونت بر...

تق...!

من الان سالمم!

نتیجه ی کار کسی که تنهایی میره بیرون همینه!!!

بهار

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1384ساعت 14:2  توسط بچه های خرابات  | 

سلام

دارم می لرزم حالا موندم از سرماست (ننه ی محترمه پنجره اتاقم رو باز  گذاشته!)یا از ترسه شماهاست شکر خدا هیچ کدومتون من و نمی شناسین یه کلمه هم در نمیاین بگین خوب این آیداهه کیه!

مسام این جارو نگاه می کنم می بینم نمی تونم مثل شماها طنز بنویسم یه زمانی بلاگه خودم سمبل خنده بود حالا هر کاری می کنم طنزم نمیاد تو خونه هم چیزایه خنده دار پیش نمیاد تا بخندم و این جا بگم!

تا این جاش تولدت راحله مبارک

بعدشم جون هر کی دوست دارین یکی به من بگه کی شوهر کیه کی مجرد مونده کی طلاق گرفته

اسباب کشی خونه ما هم تموم شد !تلفنش هم وصل کردن!

در این جا حاجی دارد به من التماس می کند که آپ کن!

الان هم مامان می گه آیدا شیر کاکائو می خوای

آره ،شیر نریزی توششششششششا

نه به خدا

ماز اون جایی که من شیر بهم نمی سازه دکتر هم گفته نرفی غضروف داری مامانه من یواشکی تو شیرکاکائوم شیر می ریزه و گلاب به روتون ،رو به دیوار تو دستشویی.....

بعدشم آقا چرا دروغ؟من از شما ها می ترسم فقط از اودی نمی ترسم یکمی هم حاجی اون دیو بودنش داره برام نرمال می شه

همین

خوش باشین

آیدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 2:58  توسط بچه های خرابات  | 

والا از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ما رفتیم برق و الکتریک هواپیما بخونیم ( اول قرار بود جیمبو بشم اما قسمت نبود )...که امروز اولین روز کلاس بود..

ساعت ۸ باید کلاس شروع میشد و من یه ربع به ۸ اون جا بودم رفتم نشستم تو کلاس ۸ شد هیچکی  نیومد۸:۵ شد هیچکی نیومد ۸:۱۰ شد دهیچکی نیومد ۸:۱۵ شد دیگه دیدم تا کی هیچکی نمیخواد بیاد رفتم پایین و گفتم ببخشید کلاس کنسله؟؟؟؟ آقاه که اصلا صداش در نمیوامد گفت نه بشین میان...

دوباره ما رفتیم نشستیم سر جامون بعد ۵ دقیقه یه آقای خوبی حدود ۲۴ سال این مدلیا از در وارد شد ...گفتم ایول هم کلاسی چه تیپی چه شکلی چه دمی عجب صدایی...یارو منو نگاه کرد و من گفتم سلام...نه گذاشت نه بر داشت گفت :

oh, heloo where are ur class mate?..

گفتم بله؟؟؟ دوباره یه چیزایی دیگه سمبل کردو اومد  نشست پشت میز استاد ...آقا حسابی حالم گرفته شدااااااا آقا خوبه استاددمون بود ...

خلاصه بعد اون ۲ تا ۳ تا بقیه ها اومدن ...آقا هی آدم اومد هی آدم اومد  هی آدم اومد...دریغ از یک عدد جنس مونث که تشریف بیاره ...خلاصه یارو لیستم چک کرد و فهمیدیم که همه حاظرن...اسمه منم وارد کرد و شروع کرد به ور ور کردن ...

 تو وقت استراحت اول پشت سرم یک سر پچ پچ بود که تو بگو ...نه خودت بگو...ای چولمنگا یکی بگه دیگه...اصلا نگین ...نه بابا زشته ...

خلاصه یکی گفت ببخشید خانوم..

برگشتم پشت رو نگاه کردم... اینو میشناختم پسر خوشتیپه ی کلاس بود که احتمالا یا امیر بود یا رضا ...گفتم بله ؟گفت اسمه شما چیه؟؟؟ اسممو گفتم و بعدم نگاش کردم که حالا منظور؟؟؟ گفت این جا تو کلاس هر کی فارسی حرف بزنه باید صبحانه همه رو مهمون کنه...امروزم نوبته هادی گفتیم شما هم بیاین ...گفتم باشه ( هیچ کدومشون فک نمیکردن بگم باشه !!!) گفت شما اگه فارسی حرف زدی شام بده گفتم نه بابا رودل نکنی تو صبحونه بدی من شام؟؟؟؟؟ دیگه خقه شدن هیچی نگفتن ...داشتن میرفتن یکی مثل اینکه مثلا داریم کاره خلاف میکنیم گفت خانومه ملکی ( با صدایی هااااااا ) گفتم هوم؟ گفت پا شو بریم دیگه گفتم کجا میرین شما؟؟؟ گفت همین کافی شاپه تو ساختمون گفتم شما برین دارم میآم ....شقایق اس ام اس داد که قبول شدم زنگ زدم به اون که تبریک بگم که ساسان پسر خوشگله کلاس با دهنه پر اومد گفت اگه دیر میآیین برا شما نگه دارریم ...گفتم اول اونی که تو دهنترو بخور بعد حرف بزن( این ضربه فنی شد دیگه تا آخر ماجرا نیومد طرفه من ) خلاصه پاشدم رفتم دیدم واسه من نگاه داشتن عین بچه پرو ها خوردمو تشکر کردمو پا شدم ...این وسط آقا خوشتیپه سر کل کل با من انداختو شروع کرد تو درس جواب دادن یکه به دو  کردن اوله اول ته کلاس بود ساعته دوم وسط کلاس ساعته سوم تو دهن من بود علنا ...خلاصه اینکه در مرحله اخر وقتی داشتیم میاومدیم خونه فهمیدم جناب کپی جواد رضویانه...بعد کلاسم تو ماشین نشستم و به مامانم یکی یکی رو با لقبایی که خودم گذاشته بودم معرفی کردم

اینو میبینی مامان این سامانه از همه خوشگل تره

-خوب بریم؟؟؟؟

نه بابا صبر کن جواد رضویان بیاد...اینو میبینی این کامی کثیفه فک کنم یه ساله حموم نرفته

-

اینم هادیه ...یک سره بیرونه کلاس داره سیگار میکشه جوجه قدشو ببین !!!

-وا این که ۱۲ سالشه

نه دیگه مامان تو ام ...اینم امیره ...مامان ببین چقدر شبیه دون دون تو  الستون و ولستونه

-

آهاننننننننن اومد این جواد رضویانه... کپی برابره اصل

در همین حین که انگشته من به سوی او بود مادر نیز دستش را به سمت او گرفت و او صورتش را به سمته ما، ما هم داشتیم هر هر میخندیدیم خیلی به رضویان برخوررررررررد!!!
خلاصه اینکه فلان افتادم تو چراغونیه پسراااااااا داغم حالیم نیست ...شما بیاین این خراب شده رو آپ کنین نذارین بیوفته دست اجنبی ( چه ربطی داشت ؟؟؟؟؟؟ )

 

* صمیمانه و خالصانه و دوستانه و پیروزمندانه و سر افرازانه و روزانه و ( کاله و میهن و ...) از همتون باباته تبریکه تولد متشکرمممممممممممممممممممممممممم

راحله

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 21:7  توسط بچه های خرابات  | 

 

باز كن پنجره ها را كه نسيم روز ميلاد اقاقيها را جشن می گيرد

و بهار روي هر شاخه، كنارهربرگ شمع روشن كرده است

همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فرياد زدند

كوچه يكپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس هديه جشن اقاقيها را گل به دامن كرده است

بازكن پنجره هارا اي دوست

حاليا معجزه باران را باور كن

و سخاوت را درچشم چمنزار ببين، و محبت رادرروح نسيم

كه دراين كوچه تنگ، باهمين دست تهی روز ميلاد اقاقي ها را جشن می گيرد

خاك جان يافته است

نكندسنگ شوی

نكند بااين همه شور دلتنگ شوی

باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن..

 

راحله عزیزم.. امیدوارم که 50 سال آینده از عمر گرانبار را در کنارم بهت خوش بگذره!

امیدوارم همیشه رو فرم باشی و ساعات خوبی را در کنار هم طی کنیم..

در این چند سال مهمترین روز برای من روز تولد تو بوده و خواهد بود و همیشه یه بهانه ای بوده که همه دلچرکی ها رو از یاد ببرم و فقط برای تو تب کنم و بمیرم!! و اون موقع تو با دم مسیحایی خود، دوباره به من جون می دادی و هیچ لحظه ای زیباتر از آن لحظه ولادت یک روح در دو تن ندیدم...

راحله من، خود من.. چی دوست داری برات امشب بپزم؟!!

به جون بابات، همون یک باری که دست پختت رو خوردم فهمیدم که چه مزه ی دلچسبی داره، غذای خانم خونه.. تا اون حد به من چسبید که من یادم رفت که چه پلو شوری خوردم.. چه خورشت تلخی.. آخه شیرینی غذای ذهن صد چندان بود برام.. هر چند که آخرش از کت و کول افتادم، تا 5 سانت غذای ته گرفته قابلمه ها رو شستم!

حال می خوام هنر خودم رو نشون بدم.. و مطمئنم که هیچ چیزی برای تو از این گرانبهاتر به عنوان هدیه به تو نخواهم یافت!!

چی برات درست کنم امشب ؟....

عسل بانوی من... امروز متولد میشه... یک بار همه با هم.. هوووووووووووووووووووووورررررررررررررراااااااااااااااااا!!!!!!

 

شوهرت....!

 

 ------------------------------------------

 

ماله من بود (بعـــــــــــــله بايد بگم که بدونين!!!!!!) اما الآن هيچی به ذهنم نمی‌رسه که بهت بگم برای تبريک تولدت...فقط می‌خوام بدونی که از صميم قلب دوستت دارم و يکی از بهترين دوستای وبلاگی من هستی و اميدوارم به زودی بتونم ببنمت چون يه چيزی اينجاس که ماله توهه!!!!! و بايد سريعا تحويل داده بشه!!!!! خيلی گلی٬‌خيلی خانومی و خيلی دوست دارم...

بهترین و عمیق ترین آرزوهای قلبیمو تقدیت می کنم و امیدورام تا زمانی که دوست داری زندگی کنی و خوش بگذرونی و مثل همیشه شاد و شادیبخش باشی!

تولدت مبارک عزيزم!

دوست عزيزت و همکار شووووور لندهورت و زن همشهری نکبتت و هووی دوست کوچولوت!!!! (نهايت روابط فاميلی!!!!‌بچه هامون از ۶ در با هم فاميل می‌شن!!!!!!!)

 شقایق

 

 ------------------------------------------

 

گفتن درباره ی کسی که بیشترین حرفی که باهاش زدی چه جوری اپلود کردن عکسه خیلی سخت دوووست داشتنش که سخت نیست؟

راحله جونم دوست دارم تولدت مبارک!

 

بهار

 

قبل از این که چرت و پرتای بقیه رو بخونم و ببینم چه حرفهای مفففففففتی تحویل این  جامعه دادن !!!  باید بگم که ... که ... که  

راحله جون جون جوننننننننننننننننننننننننننننننننمممممممممممممممممممم تولدت مبارکککککککککککککککککککک هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار تا همراه با صد تا بوس و ماچ و این صحبتا

امیدوارم که صدددددددددددددددددد سال دیگه زنده باشی و با هم این خراب شده رو آپ کنیم

همراه با آرزوی سلامتی و خوشششششششششششششششحالی واسه خود خودت 

اود.

 

 ------------------------------------------

دوسش دارم !

راحله از اولین کسایی که من تو عالم وبلاگ باهاش آشنا شدم .

قدیما راحله همسر جونای من بود و منم شوهر جوناش !

خیلی راحت طلاقم داد ولی /

رفت یا این مرتیکه تورج مزدوج شد /

حالا امروز تولدشه /

تفللدت مبارک

به اندازه ی نوح عمر کنی ایشالله

سال دیگه بچه بغل ببینیمت

نه خونه ی تورج اما /

حاجی

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1384ساعت 1:10  توسط بچه های خرابات  | 

خوشحالم که انقدر بزرگ شدم که تو یه جمع، منم تو غیبت بازی را می دن ... ( خوشحالم!! آخه تو برگشتی به کنارم  )

راحله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1384ساعت 18:37  توسط بچه های خرابات  | 

 

                                         محض آپ !

 

 

ناشناس !

 

* آقا یکی به من بگه جریانه این ماسکا چیه رو صورت همه هست؟؟؟ نکنه بعد این روسری گنده جینگیل وینگیلا ( رومیزی مامان بزرگامون) ماسک مد شده؟؟؟؟ ( پناه بر ابلیس  )

راحله

** حاجی بگو این پسر کلاس سوم راهنماییه که اسم منو روی دیوار توی میدون نوشته بره گم شه...(هر چیم که به طور ما میخوره کلاس سوم راهنماییه)

یکی از دوستدارانت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 13:1  توسط بچه های خرابات  |