تبليغاتX
خرابات

خرابات

پی نوشت:از اونجا که حتی تو وبلاگمم دیگه امنیت نیس،اومدم اینجا خدمتتون عرض کنم:

 

وقتی یکی انقدر قدش دراز باشه که دو وجب از امید ما بزنه بالاو وضعش خیلی خوووب باشه،و انقدر مهربون و خوش اخلاق و اقا و احساساتی و قیافه نگیر و از این چرت و پرتا باشه که دل تموم همکلاسیای توی دانشگاه و اهالی  توی شرکت برای اینکه داره میره کانادا درس بترکونه از همین الان تنگولیده،ودل عقشولیشو توی هر شرایطی میخواد بدست بیارهفو ادم نتونه بفهمه چه طور میشه این قدر سخت پیروز شد بر احساساتت...و عقلت باشه که تورومیبره جلو.

؟

؟

؟

 

دیگه همین دیگه...!

بهار

پی نوشت:اقا منم بازیــــــــــــــــــی...من شیرینم...باید بپیچم به پرو پاچه ی خانوم بس،تورو جون زناتون منو ندین به غلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...به خدا از وقتی داش امید ما عاشق شد دیگه غیرت میرت حالیش نی.

خانوم بس جان خودم بچتو بزرگ میکنم...نزار منو بدن به اون...

 

 

پ.ن (شقایق) : می بینم که من و شوهرم نیستیم و شما واسه خودتون و کامنت دونی هی هی ورررر می زنین!!! اوی تورج! تو مگه خونه نداری که جلو چشم بچه ی زیر ۱۸ سال صحنه ی غیر اخلاقی اجرا می کنی با زنت؟؟؟ 

راحله تو چند شهریوری؟؟؟ (شاید عمری بود حضورا اومدم مهمونیت!!!!!  )

من همچنان یکیو می خوام بیاد با من حرف بزنه!!!!! (کامنت که نمی تونم بدم کههههه )

ش ق ا ی ق

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 15:16  توسط بچه های خرابات  | 

می گویند :

 اعتیاد ، بلای خانمانسوز /

تصحیح می کنم :

اینترنت ، بلای خانمانسوز تر /

برحذر باشید !

 

اود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 20:13  توسط بچه های خرابات  | 

بگیر بگیر هااااااااااا

آقا در حین قام قام بازی در خیابان ها دیدیم یه پراید رو گرفتن ۱ پسر و ۲ تا دختر هم توش...پیاده کردنشونو ما رد شدیم...گفتم حتما مشغول امر خیر بودن...رفتیم جلو تر یه موتوره بدبخت رو گرفتن از اینا که معلومه اومدن نامزد بازی موتور سواری یه پسر با یه دختر چادری صادره از یکی از دهاتای ایران ...اینا رو در حالی دیدم که دختره یه کارت به پلیسه نشون میداد ...رد شدیم بازم ...رفتیم یه جا سایه که مثلا زنیکه توضیح بده  یه چی رو، اما ماشین جلویی نمیذاشت من گوش کنم ببینم چی میگه این خانومه که خیلی مشکوک بودن ۱ دختر پسر جلو ۱ دختر پسر عقب هی هی وول میخوردن!!!!!!!!!!!!!! ...( فکر بد نکن بی ادب !!)خلاصه پلیسه گرام تشریف اوردنو پیادشون کردن دیگه به حمد خدا خانومه هم ساکت شد و ما تونستیم همه حواسمونو بیدم اون ور...خدایی تیپه دخترا افتضاح بود پسرا هم جفت مشکی پوش بودن...پسره با خنده هی میگفت بابا ول کنین ما بریم و اینا دخترا هم رنگ و رو پریده هر کدوم داشتن با موبایل با یکی حرف میزدن ...پلیسه هم ول کن نبود که نبود...گیر داده بود چی کار میکردین تو ماشین...( حالا هر کاری هم میکردن که نمیان به تو توضیح بدن که ) خلاصه این که در تمامه سطح شهر بگیره بگیره...یه وقت اکباتان نیاین ها ...اینجا تنها باشین مشکوک بزنین هم میگیرنتون...ژاندارمری دخترا پسرا پیاده و سواره گرفته میشه ...فردوس و شهرک غرب و ونک و ...هم همین شکلیه...زرنگ بازی هم در نیارین با دوستاتون برین انقلاب...چون به محضه در اومدن از در باشگاه حتی اگه بد حجاب باشین یا اگه پسر و دختر باشین و کارته شناسایی نداشته باشین تشریف میبرین تو مینی بوس میرین صفاااااااااااااااا...خلاصه اینکه آدم شین

 پ.ن حاجی جون دیگه مسافر کشی نکن یهو دیدی مجبور شدن مسافرو عقدت کنن !!!

راحله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 17:59  توسط بچه های خرابات  | 

  • آپم از سرم پرید...شنبه می خواستم آپ کنم...
  • هر کی می خواد آپ کنه بیاد رو همین بنویسه متنشو...چون نمی تونم کامنت بدم اینو آپ کردم...به هر حال این آپه مزخرف اصلا چیزی نیس که قابل بلاگه ما رو داشته باشه!  نباشه بهتره!
  • حاجی دستت درد نکنه برای قالب! قول می دم دیگه هرررررگززززززز بابت این موضوع مزاحمت نشم!!!!
  • بهار مهربونم  خوش اومدی خانومی...دیگه تکمیل شدیم!
  • آقا من یه موضوعی رو کشف کردم!!!!!!!
  • اون موضوع اینه که :
  • شماها خیلی احمقید!!!!! و به همین دلیل همتونو خیلییییییییییی دوووووووووووووووووووست دارم  و روی همتون رو می بوسم  خانوما جدا! آقایون هم جدا!  (احمق که میدونین معنیش چیه؟؟؟ باز نگین یارو اومده فحش می ده بوس هم می خواد!)
  • کاش می شد یه جای دنیا همه دور هم جمع شیم...آخ خفه شم لطفا خیلی تایتانیک شدم!!!
  • من ممکنه باز غیب شم...البته زود برمی گردم چون می دونم شما دلبندان و عاشقان دلخسته طاقت دوری منو ندارین!!! (چپه ش کنین!) تو این مدت خودتون به خرابات برسید (حالا انگار قبلش من هر روز صبح اینجا رو جارو می زدم!)...قررررررربون همتون به جز یکی!

شفایف

 

         پ.ن.سر راهی : آقا من اصلآ کامنتا رو نمی بینم ... این چه وضعیتیه ؟!؟!! ایشششششششششش ! ... ... ... شق کجا می خوای بری ؟

اود.

پ.ن۲:من ببارم!سلام!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 0:7  توسط بچه های خرابات  | 

 

آقای محترمی وارد دفتر میشه..

      : بله بفرمایید..

-          خسته نباشید جناب..

: خواهش می کنم بفرمایید.

-          بنده یه پاترول تازه خریدم که سند نشده.. می خواستم ببینم حق بیمش چقدر میشه..

: بله.. اجازه بدین خدمتتون بگم... حق بیمه شما میشه 233هزار تومن..

-          بله.. عذر می خوام من الان یک تراول 500 تومنی دارم.. شما خورد دارین..؟

: نخیر...

-          چرا دارین!!!!

:بله؟ منظورتون چیه...

-     تو.. پول داری..

: نمی فهمم آقا.. به شما چه ربطی داره...

-    ببین.. من یه ت.را.. ول.. دا..رم ... تو .. به من.. پول می دی.. که من خوردش کنم.. بعد بیارم برات.. 10 دقیقه هم بیشتر ..طول.. نمی کشه!

: بـــــــــــــــــله! (در عین خماری)

آقا اینجا بود که من اسیر جدیدترین شیوه های دزدی شدم..

نمی دونم چطور شد که تونست به من تسلط پیدا کنه.. روشی مشابه هیپنوتیزم بود.. ولی هیپنوتیزم کلی مقدمات داره و  خود طرف هم باید تمرکز کنه.. بعدشم کلی وقت می خواد تا روی طرف مقابل اثر کنه.. ولی این بلافاصله روی من اثر گذاشت.. به این روش تلقین می گن.. حالا کسی که بتونه از این روش استفاده کنه برا خودش خداییه.. نابغه ایه..

دیگه این شد که طرف زحمت دوماه کار سخت من رو به یک چشم به هم زدن برد!.. 300 تومن .. حالا نکه خیلی باشه ها ولی مگه من بدبخت چقدر در میارم که اینطوری بر باد بره...

 

جالب اینجا بود که وقتی آقا دزده از من فاصله می گرفت من هوشیاری خودم رو بدست می آوردم.. سری اول بلافاصله عکس العمل نشون دادم و رفتم طرفش.. ولی بجای اینکه فرار کنه، دوباره اومد نزدیکم. این فیلم Xmen رو دیدین که زنه با چشماش همه رو عقب می فرسته! اینم همون شکلی رو من اثر گذاشت!..  ولی من تو همین حین تونستم گوشی مبایلش رو از گردنش چنگ بزنم.. ولی باز تحت تاثیرش قرار گرفتم و تونست سیم کارتش رو از تو گوشی برداره!

آقا دزده دست و دلبازی کرد گوشیش رو پیشم گذاشت! حالا گوشیش 10 تومنم نمی ارزه!..

وقتی داشت فرار می کرد باز هوشیار شدم.. دویدم دنبلش.. فقط تونستم شماره ماشینش رو بردارم..

 

پراید سفید رنگ به شماره 381ج29 ایران12   .. از یابنده تقاضای مژدگانی می شود!!

 

 

 

پ.ن:جالبش اینکه تو اداره آگاهی بهم گفتن گوشیش دزدیه.. بعد چون من سیم کارت خودم رو توش گذاشته بودم که فضولی کنم، بهم گفتن که شماره شما هم تحت پیگرد قرار گرفته!!!!...

آخ که چه رومانتیک بشه، وقتی اشکای راحله عزیزم، اون موقع که من رو پشت میله ها نظاره می کنه، سرازیر بشه...

 

تورج 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 16:21  توسط بچه های خرابات  | 

سلااااااااااااام

پدرم در اومد تا این جا رو پیدا کردم رفتم یقه ی پرشین بلاگ رو گرفتم هی می زنم خرابات!رفتم تو بلاگ خرابات گفتم خدایا چرا بلاگ همچین شده کو پستا!قالبش چرا اینه!سرعت این جات هم که قربونش برم صفره با بدبختی رفتم تو بلاگ اودی !از اون جا اومدم می بینم بلاگ فا ست

من اگه یه وقت دیر آپ کردم واسه اینه که دسترسی به نت ندارم شکر خدا

بعدشم الانم باید برم خونمون هزار تا کار دارم!

شب آرزوهاستفکر کنم این جا من آخوندتون باشم

همینا!

خوش باشید تا بعد!

آیدا خانوم

پ.ن: آقا من طبقه معمول نمی تونم بکامنتم!!!! از آیدا عذر می خوام که پستشو خراب می کنم... فقط می خواستم بگم آخ جون هووی جدید!!! دیگه حوصلم سر نمی ره...

شقایق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 19:58  توسط بچه های خرابات  | 

 

اولا گله نکنید چون دست اوله.. بعدشم من احساس می کنم دارم به خطه اموات می پیوندم.. شاید نتونم بعدش بگم!

 

یه مدته هر چی بد بیاری هست سر من بدبخت میاد.. کلا امسال سال بدبیاری بوده برا کل خانواده.

مامانم می گه باید صدقه بیشتر بدیم و نذر کنیم که بدیها از سرمون بپره! ولی واقعا خیلی وقتا همینطور که این چیزا شاید دلیل دفع بلاها باشن (یا حداقل ما اینطوری فکر می کنیم) گاهی هم وقعا آدم رو ناامید می کنند.

حالا من اگه تعریف کنم که دهنتون باز می مونه. خداییش اگه شقایق جای من بود که باید خودش رو در جا می کشت...! من حتی یه جیغ کوچولو هم نکشیدم...

 

پارسال شروع کردیم به بنایی.. سال مضخرف ما از همینجا شروع شد.. با بخور بخورایی که آقای مهندس راه انداخت و اینکه وعده داده بود با 50 تومن تموم می شه بعدش هزینه ما تا 80 تومن افزایش پیدا کرد!! دیگه هی وام و وام و این شد که یه خورده اعصابا داغون شد سرهمین مسئله!.. بعد از 4 ماه تاخیر از موقع مقرر ما تونستیم بالاخره بیام بشینیم سر خونه زندگیمون که تازه دست گلهای به آب داده بناها، یکی یکی برامون رو شد.. سقفا نم می زد، زیر سرامیکا خالی بود بعد می شکست.. دیوارا بعد از رنگ کردن پر موج بود و هزار تا چیز دیگه..

حالا اینجاش مایه عذاب بود که به هر کس می گفتیم 80 تومن خرج این دو طبقه شده شاخ در می آورد و می گفت با 60 تومن به همین خوبی می تونستین تمومش کنین و اینا...

خلاصه هنوز درگیر این برنامه ها بودیم که آقا داداش که یک سال تمام براش حسابی هزینه شده بود و خون دل براش خورده بودن، کنکورشون رو گند زدن!.. حالا بد بخت خودش از همه بیشتر ناراحت شد ها(البته بعد از بابام!! که غرور بابا ها بچشونه) دیگه بماند اینکه همه دوستان و آشنایان هی زنگ می زدن و منتظر بودن که یه رتبه حداقل زیر 700 یا 800 بشنون (آخه خیلی می خوند و تو جمع بچه های دور ورشم از همه بهتر بود) بعد می شنیدن که بالای 2000 شده.. 

دیگه در کنار این چیزا هنوز جابجا نشدیم و هنوز پای اوستا برقکار و رنگکار و اینا از خونه کوتاه نشده و خصوصا مامانم خیلی خسته شده بود، اینم غوز بالا غوز.. و غصه فرزند از همه بدتر..

دیگه برا خود منم که امتحانای مضخرف که استادا نمره حقم رو نمی دادن و هر نمره ای که می اومد من اینطوری می شدم .. خداییش اولین سالی بود که درس می خوندم، بعدش، از همه ترما معدلم گندتر شد.. حالا هر چی بدشانسی هم بود سر همین امتحانا، بر سر من بیچاره فلک زده می اومد.. 5سال پیرم کرد..

بعد از امتحانا کارا همه به گردن من افتاد.. من تنهایی یک نمایندگی بیمه رو می چرخونم.. دیگه بماند جوشهایی که تو بیمه می خوری و هر سال عمرت برابر با دوسال عمر دیگرانه.. خصوصا وقتی با مشکلات عاطفی! همراه بشه که لهت می کنه!..

تو همین هیر و ویر سرو کله آقا دزده هم پیدا شد.....

ادامه دارد..!

 

تورج! 

 

 

پ.ن: خوب با حساب اینکه 6ماهه تو بیمه کار میکنم، 1سال اینجا حداقل پیر شدم..5سالم که سر امتحانا! مشکلات خانوادگی و عاطفی و دوست ناباب و غیره هم رو هم 3سال!.. پس من الان حدودای یه مرد 30 ساله به نظرمی رسم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 16:44  توسط بچه های خرابات  | 

خواستم تو بلاگ خودم جیغ بکشم...گفتم بیام اینجا که لااقل ۴ نفر بشنون!

شقایق از دست رفت...

امشب؟؟؟ نه نه...دیشب...

نه...بازم قبل تر...

یه هفته بیشتره...

دارم تموم می شم...

یکیتون نمی آد دست منو بگیره که غرق نشم؟؟؟

من از همتون کوچولوترم...گناه دارم...

جیغ بکشم؟؟؟

نه گناه دارین گوشاتون درد می گیره!!!

کاش می شد با یکی حرف زد...

فقط

حرف

شقایق

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 1:34  توسط بچه های خرابات  | 

آنچه روز بود

در پای تو ریختم

وآنچه آرزو بود

به سوی تو آوردم

و آنچه اندوه بود

برای خود نگه داشتم

تا در انتظار تو

بارور شود ...

 

 اود.

پ.ن: 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 21:27  توسط بچه های خرابات  | 

 

من میدونم !

من میدونم عمر این وبلاگ خیلی باشه اندازه عمر یه گوله برفه !

حالا ببینین !

این خط این نشون /

 

پ.ن : قشنگ شد ! کلاْ قرمز هیجانش از آبی بیشتره

حاجی

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1384ساعت 1:46  توسط بچه های خرابات  | 

جلسه اول رانندگی...

پسر قشنگه ی کلاس با دماغ عمل کرده با هیکله تیتیش اولین نفریه که میبینمش ...بلا نگرفته رو مامیش تا بالا دم در کلاس میرسونه بعدم میگه سامی جون مواظب بینیت باش ...

نفرای بعدی دوتا دختران که به شدت جو زدن ...خودشونو اجق وجق درست کردن

اینا دیگه اخرش بودن حاج آقا و عیاله مربوطه ...یارو از اینا که یخه بلوزشون تا ته بسته است و منزلشونو کردن تو یه چادر اندازه خرس که مبادا پستی بلندی ها جلب توجه کنه...خودشم عینه بادی گارد زنرو میشونه  کنار دیوار و میشینه کنارش ....( حال کردم سرهنگه گفت آقاها برن عقب بشینن خانوما جلوی کلاس ...این یارو نمیرفت گفت حاج آقا یه دو ساعت دوریشونو تحمل کن )

خسته میشم و شروع میکنم زنگ زدن به دوستم با اون بگو بخند و من نمیفهمم بقیه کی اومدن همه از دم دخترن...

همین که موبایلو قطع میکنم یکی از در وارد میشه و منو برق میگیره ....خدایییییییییی من تینااااااا...همون جوری بهت زده بلند  میشم میگم تیناااااا؟؟؟ میگه بله شما ....نا امید میشم... یهو جیغ میزنه میگه یاسممممممممن...میگم راحله ام بابا یاسمن کیه ....یهو خشک میشه سر جاش...کی فکر میکرد کسی که تو آسمونا دنبالش بودم یهو بافته وسط کلاس آینه نامه ...

ای خداااااااا دوباره مدیر موسسه میآد قد قد میکنه که ۲۰ جلسه کافیتون نیستو به فکر باشینو و پول بدینو اینا...این میره یارو سرهنگه میآد

سرهنگه همچین موهاشو سشوار کشیده و تافت زده انگار شب عروسیشه ...میآد عکسارو تطبیف میده با چهره ها( مگه کنکوره؟؟؟) بعدم انقدر چرند و پرند به هم میبافه که خوابم میگیره...در کل ۳ تا پسر بینه ۲۷ تا دختر ...پسر قشنگه میخواد بخنده گونه هاشو سفت فشار میده که مبادا فرم بینیش عوض شه از همه جوک تره....سرهنگه درباره خیابونو جاده و راه و هر چی تو همین مایه هاست حرف میزنه و با جون کندن این ۲ ساعت شرش کم میشه ....

 

راحله

پ.ن: آقا باز این یارو نمی زاره من کامنت بزارم!!!! اومدم اینجا حرفامو بزنم که یه وقت سر دلم نمونه!!! بابا راحله!!!! بی خیال اینا رو نگی چی می خوای بگی؟؟؟ من که می دونم اون تورج به بهانه ی کشیک ۳ شب تو هفته خونه نمیاد!!!! آخه دامپزشکا کشیک دارن؟؟؟؟ اونم این که هنوز فرقه بین گوسفند و سگ رو تشخیص نمی ده؟؟؟ بعدشم واسه اینکه تو مهرت نزاری اجرا هی شب (شبایی که خونه س) شام می بردت بیرون و می زاره واسه پسرای مردم چشم و ابرو بیای!!! اون وقت حاجی ما رو ببین!!! متین! آقا!! سر به زیر!!! مرد زندگی!!!! هر وقت هم دلش جایی گیر کنه به جای روابط نامشروع می ره می گیرتش!!! اما واضح و مبرهنه که من سوگولی حرمسرام و هیچ کس به پای من نمی رسه و عشق من و حاجی مثل داستان عشق ویس و رامین (دختر و پسر همسایمون) می باشد!!! به کوری چشم حسودن و عنودان بدگهر!

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1384ساعت 17:36  توسط بچه های خرابات  | 

بر اساس مزاکرات دیشب بین سران خرابات قوانینی چند از برای آپ نمودن این خراب خانه تدوین شد که به سمع و نظر شما می رسونم!

قانون اول خرابات: اعضا این گروه ۶ نفرن و این تعداد ثابته و تحت هیچ شرایطی بیشتر نمی شه. این اعضا عبارتند از: آیدا٬ اودی٬ تورج٬ حاجی٬ راحله٬ شقایق.هر کسی بخواد گروه رو ترک کنه باید قبل از هر اقدامی حداقل با دو نفر از اعضای گروه در میون بزاره و جون هر کی دوس دارین برای از رو بردن بعضیا هم که شده لااقل تا یکی دو ماه گروهو ترک نکنین!

قانون دوم خرابات: وبلاگو در هفته حداقل ۲ بار و حداکثر ۴ بار آپدیت می کنیم. هر نفر در هفته حداکثر یک بار و در دو هفته حداقل یک بار باید آپدیت کنه. بقیه ی اعضا در صورتی که حرفی داشتن می تونن دنباله ی متن طرف پی نوشت بزارن.

قانون سوم خرابات: هر کسی هر چیزی که توی وبلاگ می نویسه اعم از متن کامل یا پی نوشت ملزم به ذکر نام خودشه.

قانون چهارم خرابات: (اینو خودم می گم!!!) از این به بعد می تونیم هفته ای یه بار کنفرانس داشته باشیم! نظر شما چیه؟؟؟ در ضمن از این به بعد هر کی تو کنفرانس بخواد شعار بده و حرف مفت بزنه و فضای معنوی رو آلوده کنه  خودم میام مشت محکمی به دهانش می کوفم و تا دو هفته هر چی پست زده رو پاک می کنم. (عمرا که جرات کنم !!!! )

تموم شد. راستی اینو بگم که من کله کنفرانسو یه بار خوندم تا اینا رو نوشتم...بازم اگه مخالفتی هست کامنتو ازتون نگرفتن!!!

پ.ن: قوانین از امروز قابله اجراس!! یکی بیاد آپ کنه!

شقایق

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1384ساعت 13:46  توسط بچه های خرابات  | 

اولا که من هر بار میام نظر بدم این مرتیکه ای که اون توهه می گه امکان ارسال چندین نظر نداریم و در و پنجره رو می بنده...

ثانيا حاجي جان عمررررررررري كه به ما جماعت خراب بر بخوره!!! در ضمن از زنا و بچه هات خجالت بكش حرف بي ناموسي مي زني تو كامنت دوني؟؟ حالا تخم مرغ بخوره تو سرت!!! فداي سر مامانم كه شب ساعت ۲ مياي خونه!!! چرا تيتره وبلاگمو صورتي نكردي؟؟؟

ثالثا اشك كوچيكه جان رو دكتر ما دس نزار كه به جمعيت صنف گاو پزشكا برمي خوره ها!!! (حالا اگه زنش شدي واسه منم خاستگار پيدا كردي شايد موضوع قابله بحث بشه!!!)

رابعا ملت خراب!!! مي‌خوايم كنفرانس بزاريم...اشك كوچيكه شبا از ۹ مي‌خوابه!!! حاجي تازه ۲ از سر كار مياد!! فقط من و اود و تور هر وقت بخواييم هستيم!!! خبرم كنين. خب؟؟؟ 

قربونتون

شوكولات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 1:47  توسط بچه های خرابات  | 

از اینکه مجبور نیستم هر روز خودم تنهایی این خونه رو آب و جارو کنم خیلی خوشحالم

اما پس بقیه کجانننننننننننننننن ؟؟؟ ... زود زود بآپید ... ((( چه هولم من !!!  ))) ((( حوله نه ها ! ... حول ؟ هل ؟ هول ؟ حل ؟  )))

...

 

                 جهان بدون تو ... برهوتیست ... برهوت !

 

اودی

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 20:29  توسط بچه های خرابات  | 

می ترسم سر تیتر وبلاگهایی که بالای این خراب شده (خرابات) گذاشته میشه انقدر  زیاد شه که کل صفحه پر بشه از سر تیتر !!!

* نمی شه اسمه وبلاگه منو اون بالا دو بار بنویسین؟؟؟

** به محمود و اودی و بهار ( به ترتیبه از کهنسال تا جوون ) اومدنشونو تبریک میگم (من نقش در بونو تو این وبلاگ بازی میکنم )

 

راحله

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 11:5  توسط بچه های خرابات  | 

شما هر جور راحتین اما من تا حالا تجربه وبلاگ گروهی نداشتم ... که حالا کسب می کنم  !!! کسی عضویتم رو خوش آمد نگفت ؟؟؟!!!

اینجا نوشتن مثل اینه که بری خونه خاله ات و بخوای خیال کنی که خونه خودته ! هم هست هم نیست ! نه راحتی نه ناراحت ! ...

چه زود تو دلتون جا شدم ... نه ؟!!! 

فعلآ همینو داشته باشید تا ...

اودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 22:48  توسط بچه های خرابات  | 

 

خوب بالاخره دست عوامل نفوذی کوتاه شد و ما تونستیم میل راحله خانوم رو هم دریافت کنیم..

آنچه در این میل کذایی به دست من رسیده بدون تغییر در پروفایل ایشون محیاست..

اینجا هم گفتم بد نیست دوست عزیز خودمون رو بهتر بشناسیم.. بعضیا هم یاد بگیرن.. (من همینم که هستم!!!؟)

 

من راحله هستم، 19 سالمه و 4ساله که وبلاگ می نویسم (از سال 80) اما وبلاگ قبلیم رو به دلایلی بستم و الان در چشمان سیاه1 و چشمان سیاه2 مشغول نوشتنم..

وبلاگ اصلیم چشمان سیاه 1، بیشتر مطالبش مینیماله!(واتز د مینینگ؟) اما چشمای سیاه2 وبلاگی که توش داستانی رو می نویسم که تقریبا زاده ذهنه خودمه!(اونقد کشش می ده که دهن آدم رو سرویس می کنه!)

دوستای زیادی دارم که اکثرا وبلاگی هستن و خیلییییییی دوسشون دارم.

خصوصیات اخلاقیم؛ شیطونم و حسابی آتیش می سوزونم! (هات هات.......پیسسسسسسسسسس!)

قیافه ظاهری؛ 2تا چشم سیاه، یک دونه دماغ!، یه لب و دهن.. (قیمت مفت!!!!) موهای مشکی فرفری، هیکل چوب کبریتی..

ورزشهای مورد علاقه، شناو تنیس که بحمدلله هیچ کدوم رو کامل نکردم! (فبها السلام!!)

از موسیقی دوره تنبکم تقریبا تموم شده و حدود 8ماه سنتور زدم، اما ولش کردم!(جیرینگ شکسته بعد نتونسته بزنه دیگه!)

دوره نقاشی هم که مثل سایر کارها 4 5 ماه ادامه دادم ول کردم!

می گن پشت کنکوری هستم، اما یه کمی شاغلم!

اهل کتاب و کتاب خوندن هستم و اعتیاد شدیدی به اینترنت دارم! (خدا همه معتادان را از این بلای خانام سوز رهایی بخشد!)

(احساس کردین که کلا وله دخترم!!)

 

تورج

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1384ساعت 13:12  توسط بچه های خرابات  | 

چشمان روشن شد ..! راحله هم برگشته و کلی حرفا داره که نگفته!!! بعد این حاجی اومده به من می گه یکی گفته که آپ کنم اینجا رو!.. خوب اون یکی خودش میومد می گفت دیگه!..

بعدشم راحله تازه اومده خبری هم نبوده ازش باید می آپید!..

تورج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 13:56  توسط بچه های خرابات  | 

 

- چند روزه به خاطره جنسیتش احساس ضعف کرده بچگی ! هی زرت و زورت پستای فمنیستی از خودش در میکنه که الا و بلا چرا تو حق ما انقدر ظلم میشه !

پیشنهاد میشه ما تحت مبارک رو داخل آب یخ قرار دهید تا کمی دمای بدنتون به حالت نرمالیته برگرده !

- این یکی هم معلوم نیست کجا کشتیاش غرق شده ! گویا عاشق شده ! شایدم بوده و ما خبر نداشتیم ! ایشون هم هی زرت زورت پستای عقشولانه از خودشون در میکنن و لامپای خونه شونم گویا همگی سوخته که انقدر تاریکن !

پیشنهاد میشه سریعاً به یه درخت تکیه بدین و سریعاً تر یه برقکار بیارین تا مشکل روشنایی خونه تون رو حل کنه !

- این بنده خدا هم که چند جلسه ای میباشد که از دیده ها پنهان شده است ! گویا مرض نارسی سیزم مسری میباشد و به اندرون اشک کوچیکه ی ما نفوذیده است !

پیشنهاد میشه شما یه هیچ وجه کنار آینه و رودخونه و برکه و جوب نرین ! حدالامکان سعی کنین به هنگام دست به آب نیز به چاه دستشویی خیره نشوید ! خطرناک میباشد !

- و بنده که از همه سرحال تر و سالم تر و نرمال ترم ! جیگرمو خام خام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 0:21  توسط بچه های خرابات  |